من آمده ام
كه باز فرياد كنم . . . ! ؟
ماهها از آخرين باري كه دلنوشته هايم را نگاشتم
ميگذرد ومن بارديگر؛اينبار با كوله باري از غصه؛
آمده ام كه باز بنويسم.
بسياري ازآنچه دركوله بارم دارم،غصه من نيست،
بلكه اندوه وغم مردمانيست كه مي بينيم اما آنهارا
وغمهاشان را باور نداريم.
وچه دلگيرم از دروغها،نيرنگهاودوروئيهاو...
به برگ سبز نوشتم:
تو همنشين گلي
بگو حكايت خويش
جواب داد كه:
گل!چو عشق ما دانست
به دلبري پرداخت
دهان به ناز گشود
هزار رنگ شد از بوسه هاي گرمِ نسيم
شبي به حجله ي باغ
خبر شديم كه:
برگش به باد يغما رفت...!؟



