وبازهم آمدم...
من_مثل همه فرزندان ديروز_مثل همه پدران امروز
نگران فرداي وحشتباري هستم كه ساحل درياي كودكي فرزندان امروز است...
نه!آنقدراحمق نيستم كه نابينائي را به بينائي ترجيح دهم
تا از ديدن اينهمه مصيبت كه دامن بشر قرن ما را چسبيده است،يكبار براي هميشه وارهم...
اگر قدرت تحمل حماقت را داشتم
دوچشم همه جا بين خود را با دو چنگ استخواني از حدقه بيرون ميكشيدم
وبجايشان دو چوبه دار ترحم ناپذير ميكاشتم.
وبرگردن تاخورده يكي از آنها،سرنوشت فرداي فرزندان قرن ما را
وبرگردن ديگري سرگذشت پدران امروزي را بدار ميكشيدم.
اما...چكاركنم!؟
اين گناه من نيست...گناه حقيقت رنج زندگيست كه نميگذارد من با كمال حماقت كور شوم...تا نبينم.
وبنابراين ...من ميبينم.
پس ازمدتها دوري،بنا به دلايلي،بازهم اومدم ولي حيف كه بايد زود برم
ودوباره دوري شما دوستان را تحمل كنم.
تمام تلاشم رو ميكنم كه زود برگردم چراكه ديگه نميتونم و نبايد ننويسم.
برميگردم تا هرآنچه كه ميبينم بنويسم.
از كم لطفي كه نسبت به برخي دوستان داشتم معذرت خواهي ميكنم چراكه تو اين
فرصت كم نتونستم بهشون سربزنم وجوابشون رو بدم.
توكوچكترين فرصتهائي كه به دست بيارم حتمآاينكار رو خواهم كرد.
باميد ديدار...اگر عمري باقي بود.


