زمستان رفت...
مثل همه زمستانها"اين زمستان هم"خيلي ساده و بي تكلف رفت...
واشك فرداي برفهاي آب شده را بخاطر شيون مرگ اجتناب ناپذيرش
بفرمان زمان،به فرداي زمان،يعني به شكفتگي بهار زندگي سپرد.
ودلم براي زمستان سوخت...
بهار زيباست
بهار تجلي دهنده عظمت خدا،يعني بستر استراحت خزان زدگيهاي دوران انساني انسان است.
وزمستان رفت...
فرارسيدن نوروز باستاني را به همه دوستان عزيز تبريك ميگم.
بخصوص به اونهائي كه تو اين روزاي سخت تنهام نگذاشتن
وبا همدرديهاشون بهم كمك كردن تا يه مقدار آروم بشم.
براي همتون آرزوي روزهاي خوشي رو دارم واميدوارم
كه بتونم دوست خوبي براتون باشم.
به اميد روزهاي خوش آينده...

سلام دوستان.
تعطيلات نوروزي داره از راه ميرسه و خيلي ها به فكر برنامه ريزي براي يه سفر هستن
تا شايد اينطوري مدتي رو از هياهوي شهروديارشون دور بشن.ازشما دوست عزيز
دعوت ميكنم تا شهر تاريخي يزد را بعنوان مقصد انتخاب كنيد.
امشب،تصاويري زيبا از آثار وابنيه موجود در يزد براتون آماده كردم كه ميتونين ببينين و
نظر بديد.درخصوص تاريخچه شهر يزد هم اگه دوست داشتين اطلاعاتي بدست بيارين
ميتونين به آرشيو ماههاي آذر و بهمن وبلاگم سري بزنيد،اونجا بطور مفصل در چند بخش
مطلب نوشتم تا استفاده كنيد.
روزهاي آينده تلاش ميكنم بيشتر در اينباره بنويسم.ودرآخر اينكه اگه دوستي تصميم
گرفت تواين ايام مهمون ما باشه ونياز به راهنمائي بيشتري داشت ميتونه از طريق همين
وبلاگ با من تماس بگيري تا شماره همراه وآدرسم رو دراختيارش بذارم که باخيال
راحت سفر خوبي رو آغاز كنه. باميد ديدار.
مسجد جامع
باغ دولت آباد
ميدان ماركار


مدرسه ضيائيه(زندان اسكندر)

ميدان اميرچخماق


دخمه زرتشتيان

حمام خان
آسمان ميگريست
و بادها"شيون كنان"فرياد ميكشيدند:بريز...!اي آسمان اشك بريز!
بريزكه هريك قطره اشك تودربيكران زمين ستوني بربناي زندگيست.
وآسمان ميگريست...
در"پهنه كران ناپديد آسمان"
جزناله هاي زائيده از برآشفتگي بي امان و عصيان ابرهاي سرگردان خبري نبود.
ودريا"در كشاكش انقلاب امواج ديوانه"
همچنان حماسه بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ميسرود...
ودر ساحل سرسام گرفته در بيكرانه
"ماهيگير"تور پاره پاره بشانه خود را براي سفر شوم شبانه آماده ميكرد...
...
آسمان ميگريست...
و"ماهيگير"اسيرقهرآشتي ناپذيرآسمانها!قهري كه ازيك مرگ نابهنگام داستانها
داشت تورصدپاره خودرا"به قصد دروكردن ماهي"به دل هزارپاره دريا ميكاشت.
"ساحل"از ساعتها پيش در ظلمت يك مسافت طي شده گم شده بود.
وآنطرف ترساحل،دريك كلبه محقر،هم آغوش با يك زندگي فراموش شده
"دست كوچك دختري چهارساله و ديده گريان همسري با نگاه تب آلود"
نگران بازگشت"ماهيگير"بود
و"دريا"حماسه بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ميسرود...
...
آسمان ميگريست...
وهنگاميكه"ماهيگير"بخاطر نان خانواده مختصري كه داشت پاي شكننده مرگ را
به زنجير امواج دريا مي بست...
درآنطرف ساحل"سكوت كلبه ماهيگيررا"ناله دخترچهارساله درهم ميشكست.
دخترك"درحاليكه با نگاه نگران"در چهارسوي كلبه،پي پدر ميگشت...
با ناله اي حزين از مادرش ميپرسيد:
ماما...باباجونم...برنگشت...!؟
در حقيقت!او پدرش را نميخواست...
اوماهي كوچكي راميخواست كه پدرش هرشب
پس ازمراجعت ازسفرهاي شبانه دريا به او"به دخترنازنينش"هديه ميكرد...
وتا سپيده صبح"دخترك بينوا"بانگاه بيگناه بدنبال باباجونش گشت...
وتا سپيده صبح"باباجون دخترك ماهگير بي پناه"از دريا برنگشت...
...
چند ساعتي بود كه ديگر آسمان نميگريست...
ودريا خاموش بود...
وبادهاي سرگردان خوابيده بودند...
وآفتاب
"ساعتها پيش"طومارحكومت شاعرانه ماه را در بسيط افلاك درهم نورديده بود.
ازساعتها پيش"همسرتيره بخت ماهيگير"دخترچهارساله اش بدوش
دربسيط ساكت ماتم زده دريا،ساحل بساحل سراغ همسرگمشده اش را ميگرفت.
دريا در مقابل استغاثهٌ زن تيره بخت"بطور وحشتناكي"لال شده بود...
سه روز وسه شب...پي ماهيگير گشتند تا آنكه:غروب سومين روز
بدن يخ بستهٌ اورا،لابلاي كفني پاره پاره،كه درقاموس ماهيگيران تورش مينامند
در گوشه ناشناسي از"سواحل آشنا"يافتند...
ودربساط او"همراه جسدش"جز يك ماهي كوچك كه لابلاي مشت يخ زده اش
جان ميكند هيچ نيافتند.


