تبليغاتX
شباهنگ

يك شب باراني وسرد در پائيز هزار رنگ

 

كنار خياباني خالي از هياهوي مردم

 

صداي قطرات باران و لغزش آنها بر شيشه ماشين

 

و خواننده اي كه صداش سكوت شب را ميشكند:

 

تنها ماندم...تنها ماندم...

 

       تنها با دلبر جا ماندم

 

                         چون آهي بر لبها ماندم

 

راز خود به كس نگفتم

 

مهرت را به دل نهفتنم

 

             با يادت شبي خفتم

 

                                           چون غنچه!سحر شكفتم...

 

      تنها ماندم...تنها ماندم...

 

وناگهان...دستاني گرم!؟

 

حس عجيبي كه هنوز هم باورش ندارم...

 

وقطرات اشكي كه باران را ياري ميكنند و دستاني كه آنها را از روي گونه هايم

 

پاك ميكنند.آه!چه سردم است...!؟

 

و اكنون خسته ام،خسته و تنها؛تنها تر از هميشه...

 

وباز دلم گرفته است و هواي گريه دارد...

 

                                 كاش آسمان نيز ياري ام كند...        

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت توسط هادی |


کوچه ی بدبختی بود...                                                         

 

کوچه"نه!

 

بن بست بدبختی بودکه بخاطرپوشانيدن وضع فلاکتبارش سقففلاکت بارتری

 

برويش کشيده بودند!

 

ومشتی خانواده ی گمنام در اين بن بست زندگی ميکردند. 

 

تنها"زينت"اين بن بست يک چراغ برق"تصادفی"بود.                             

 

که پاره ای ازشبهابن بست را"اشتباهآ"روشنی ميبخشيد.

 

يکشب جلوديدگان بچه های بن بست ولگردی چراغ برق تصادفی را 

 

باتيرکمان شکست.

 

وبچه های بن بست زارزارگريستند...                                               

 

وکوچکترين آنها دويد بطرف خانه شان که:

 

مادر...

 

آخ مادر...

 

آفتاب ماراشکستند...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط هادی |


گل زرد،گل سرخ و غنچه اي كه اميدي در دل خود بسته است ودارد باز ميشود.خيلي به

 

اين غنچه فكر ميكنم،خيلي،ساعت ها،شب ها و...هميشه.

 

به اميدش،به آينده اش،و به انسان هايي كه دل هاشان به او شبيه است و شايد سرنوشتشان

 

هم با او يكي است.واز خود ميپرسم:

 

آيا اين غنچه باز خواهد شد!؟

 

آفتاب روشن و گرم آسمان بر قلب بسته و تنگش خواهد تابيد!؟

 

نسيم بهار گلبرگهايش را نوازش خواهد داد!؟

 

بلبلي به شوق ديدارش براي او آوازهاي عاشقانه خواهد خواند!؟

 

وبالاخره پروانه اي برسرش خواهد نشست و قطره پاك باراني و شبنمي در دهانش خواهد

 

چكيد!؟

 

نميدانم،هيچ چيز نميدانم! اين گل زردوگل سرخ هم درانتظاراو هستند و نگران سرنوشت او،

 

آيا مي پژمرد و برباد ميرود يا ميشكفد وزندگي ميكند!؟

 

هيچ نميدانم و تمام رنج من همين است. اما آخر زمستان است و فروردين نزديك.

 

بوي بهار دلم را اميد ميدهد.

 

                        ميگويند در بهار همه غنچه ها باز ميشوند!

 

                                                آري!؟ درست است!؟؟؟

 استاد گرانقدر_دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط هادی |


رفت...

 

رفت به يك ميفروشي تك افتاده...

 

گفت:آقاجون...ببخشد...شراب اشك دارين؟

 

ميفروش به شاگردش گفت:آقا حالشون خوب نيست...مرخصن!

 

شاگرد ميفروش با يك مشت؛بستري ناراحت روي زمين براش پهن كرد...

 

وقتي بلند شد،زير چشمش ورم كرده بود.

 

گفت:آقا،شراب اشك آنقدر گرونه!؟

 

ورفت...

 

رفت پيش ميفروشي كه آشناش بود.ميفروش آشنا،قبل از اينكه بپرسه چي ميل داره

 

گفت:زير چشمت چرا ورم كرده!؟

 

گفت:ميدوني داداش!نفهميدنهاي زمونه آدمو پير ميكنه وآدم وقتي پير شد،

 

چشماش ضعيف ميشه...

 

چشمها كه ضعيف شدن،ديگه نميتونن از اشكها پذيرائي كنن...

 

اشكها ديگه پائين نميان...همونجا ته چشم ميمونن،دق ميكنن و ميميرن...

 

اين ورم كه زير چشمم مي بيني...

 

قبرستون هزار هزار قطره اشك پائين نريخته است...

قطره اشك

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت توسط هادی |


زنبور در اطراف آتش برافروخته نمروديان پرواز ميكرد،حضرت ابراهيم از او پرسيد:

 

زنبور،در اطراف آتش چه ميكني!؟آيا نميترسي كه سوخته شوي؟

 

زنبور گفت:يا ابراهيم،آمده ام تا آتش را خاموش كنم.

 

ابراهيم با خنده گفت:تو مگر نميداني آب دهان كوچك تو هيچ اثري بر اين آتش

 

ندارد...!؟

 

زنبور در جواب گفت:چرا ميخندي يا ابراهيم؟من به خاموش شدن يا نشدن آتش

 

نمي انديشم،بلكه به اين مي انديشم كه اگر روزي از من بپرسند آن هنگام كه ابراهيم

 

در آتش بود تو چه ميكردي؟

 

                           بتوانم بگويم من نيز در كار خاموش كردن آتش بودم...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت توسط هادی |


به هركس وهرجا"شكم گرسنه اش"را ارائه داد نصيحت بارش كردند!كمال كوشش را

 

كرد كه بجاي نان به "شكم گرسنه اش"نصيحت بقبولاند!

 

هم شكمش خنديد...

 

هم نصيحت ها...

 

با كوله پشتي پر از نصيحت و شكمي خالي براه افتاد.تصادفاً؛به گورستاني رسيد كه در

 

پهنه ي ماتمبارش مرده اي را باقهقهه بخاك ميسپردند!.

 

وحشت كرد...اولين بار بود ميديد كه مرده اي را با خنده بخاك ميسپارند!

 

پيرمردي رهگذر،راحتش كرد وگفت:جوون!بيخيالش...اون كه تو تابوته ديوونه س،اينا

 

هم كه خاكش ميكنن ساكنين دارالمجانينن!

 

وحشت نخستين جاي خود را به وحشت شكننده تري داد،ترسيد جنون ديوانگان

 

برعقلش مستولي شود...

 

ناگهان؛بيادش آمد كه يك كوله پشتي پر از نصيحت بارش است!خنديد...فكر كرده

 

بود براي جلوگيري از تسلط جنون،از نصيحت ها كمك خواهد گرفت.

 

هنگاميكه كوله پشتي را باز كرد،از نصيحت ها اثري نديد...

 

وقلبش!چون قطره اشكي ديده گم كرده به تك سينه اش فرو غلطيد...

 

بيچاره نصيحت ها!بينوا نصيحت ها!همه از گرسنگي مرده بودند...

 

                                                                                    ...

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت توسط هادی |


 

سلام دوستان

 

سعی کردم گوشه ای از اون چیزی که دیدم به تصویر بکشم.

 

هرچند میدونم که گویا نیست...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت توسط هادی |