وبازهم آمدم...
من_مثل همه فرزندان ديروز_مثل همه پدران امروز
نگران فرداي وحشتباري هستم كه ساحل درياي كودكي فرزندان امروز است...
نه!آنقدراحمق نيستم كه نابينائي را به بينائي ترجيح دهم
تا از ديدن اينهمه مصيبت كه دامن بشر قرن ما را چسبيده است،يكبار براي هميشه وارهم...
اگر قدرت تحمل حماقت را داشتم
دوچشم همه جا بين خود را با دو چنگ استخواني از حدقه بيرون ميكشيدم
وبجايشان دو چوبه دار ترحم ناپذير ميكاشتم.
وبرگردن تاخورده يكي از آنها،سرنوشت فرداي فرزندان قرن ما را
وبرگردن ديگري سرگذشت پدران امروزي را بدار ميكشيدم.
اما...چكاركنم!؟
اين گناه من نيست...گناه حقيقت رنج زندگيست كه نميگذارد من با كمال حماقت كور شوم...تا نبينم.
وبنابراين ...من ميبينم.
پس ازمدتها دوري،بنا به دلايلي،بازهم اومدم ولي حيف كه بايد زود برم
ودوباره دوري شما دوستان را تحمل كنم.
تمام تلاشم رو ميكنم كه زود برگردم چراكه ديگه نميتونم و نبايد ننويسم.
برميگردم تا هرآنچه كه ميبينم بنويسم.
از كم لطفي كه نسبت به برخي دوستان داشتم معذرت خواهي ميكنم چراكه تو اين
فرصت كم نتونستم بهشون سربزنم وجوابشون رو بدم.
توكوچكترين فرصتهائي كه به دست بيارم حتمآاينكار رو خواهم كرد.
باميد ديدار...اگر عمري باقي بود.
زمستان رفت...
مثل همه زمستانها"اين زمستان هم"خيلي ساده و بي تكلف رفت...
واشك فرداي برفهاي آب شده را بخاطر شيون مرگ اجتناب ناپذيرش
بفرمان زمان،به فرداي زمان،يعني به شكفتگي بهار زندگي سپرد.
ودلم براي زمستان سوخت...
بهار زيباست
بهار تجلي دهنده عظمت خدا،يعني بستر استراحت خزان زدگيهاي دوران انساني انسان است.
وزمستان رفت...
فرارسيدن نوروز باستاني را به همه دوستان عزيز تبريك ميگم.
بخصوص به اونهائي كه تو اين روزاي سخت تنهام نگذاشتن
وبا همدرديهاشون بهم كمك كردن تا يه مقدار آروم بشم.
براي همتون آرزوي روزهاي خوشي رو دارم واميدوارم
كه بتونم دوست خوبي براتون باشم.
به اميد روزهاي خوش آينده...

سلام دوستان.
تعطيلات نوروزي داره از راه ميرسه و خيلي ها به فكر برنامه ريزي براي يه سفر هستن
تا شايد اينطوري مدتي رو از هياهوي شهروديارشون دور بشن.ازشما دوست عزيز
دعوت ميكنم تا شهر تاريخي يزد را بعنوان مقصد انتخاب كنيد.
امشب،تصاويري زيبا از آثار وابنيه موجود در يزد براتون آماده كردم كه ميتونين ببينين و
نظر بديد.درخصوص تاريخچه شهر يزد هم اگه دوست داشتين اطلاعاتي بدست بيارين
ميتونين به آرشيو ماههاي آذر و بهمن وبلاگم سري بزنيد،اونجا بطور مفصل در چند بخش
مطلب نوشتم تا استفاده كنيد.
روزهاي آينده تلاش ميكنم بيشتر در اينباره بنويسم.ودرآخر اينكه اگه دوستي تصميم
گرفت تواين ايام مهمون ما باشه ونياز به راهنمائي بيشتري داشت ميتونه از طريق همين
وبلاگ با من تماس بگيري تا شماره همراه وآدرسم رو دراختيارش بذارم که باخيال
راحت سفر خوبي رو آغاز كنه. باميد ديدار.
مسجد جامع
باغ دولت آباد
ميدان ماركار


مدرسه ضيائيه(زندان اسكندر)

ميدان اميرچخماق


دخمه زرتشتيان

حمام خان
آسمان ميگريست
و بادها"شيون كنان"فرياد ميكشيدند:بريز...!اي آسمان اشك بريز!
بريزكه هريك قطره اشك تودربيكران زمين ستوني بربناي زندگيست.
وآسمان ميگريست...
در"پهنه كران ناپديد آسمان"
جزناله هاي زائيده از برآشفتگي بي امان و عصيان ابرهاي سرگردان خبري نبود.
ودريا"در كشاكش انقلاب امواج ديوانه"
همچنان حماسه بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ميسرود...
ودر ساحل سرسام گرفته در بيكرانه
"ماهيگير"تور پاره پاره بشانه خود را براي سفر شوم شبانه آماده ميكرد...
...
آسمان ميگريست...
و"ماهيگير"اسيرقهرآشتي ناپذيرآسمانها!قهري كه ازيك مرگ نابهنگام داستانها
داشت تورصدپاره خودرا"به قصد دروكردن ماهي"به دل هزارپاره دريا ميكاشت.
"ساحل"از ساعتها پيش در ظلمت يك مسافت طي شده گم شده بود.
وآنطرف ترساحل،دريك كلبه محقر،هم آغوش با يك زندگي فراموش شده
"دست كوچك دختري چهارساله و ديده گريان همسري با نگاه تب آلود"
نگران بازگشت"ماهيگير"بود
و"دريا"حماسه بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ميسرود...
...
آسمان ميگريست...
وهنگاميكه"ماهيگير"بخاطر نان خانواده مختصري كه داشت پاي شكننده مرگ را
به زنجير امواج دريا مي بست...
درآنطرف ساحل"سكوت كلبه ماهيگيررا"ناله دخترچهارساله درهم ميشكست.
دخترك"درحاليكه با نگاه نگران"در چهارسوي كلبه،پي پدر ميگشت...
با ناله اي حزين از مادرش ميپرسيد:
ماما...باباجونم...برنگشت...!؟
در حقيقت!او پدرش را نميخواست...
اوماهي كوچكي راميخواست كه پدرش هرشب
پس ازمراجعت ازسفرهاي شبانه دريا به او"به دخترنازنينش"هديه ميكرد...
وتا سپيده صبح"دخترك بينوا"بانگاه بيگناه بدنبال باباجونش گشت...
وتا سپيده صبح"باباجون دخترك ماهگير بي پناه"از دريا برنگشت...
...
چند ساعتي بود كه ديگر آسمان نميگريست...
ودريا خاموش بود...
وبادهاي سرگردان خوابيده بودند...
وآفتاب
"ساعتها پيش"طومارحكومت شاعرانه ماه را در بسيط افلاك درهم نورديده بود.
ازساعتها پيش"همسرتيره بخت ماهيگير"دخترچهارساله اش بدوش
دربسيط ساكت ماتم زده دريا،ساحل بساحل سراغ همسرگمشده اش را ميگرفت.
دريا در مقابل استغاثهٌ زن تيره بخت"بطور وحشتناكي"لال شده بود...
سه روز وسه شب...پي ماهيگير گشتند تا آنكه:غروب سومين روز
بدن يخ بستهٌ اورا،لابلاي كفني پاره پاره،كه درقاموس ماهيگيران تورش مينامند
در گوشه ناشناسي از"سواحل آشنا"يافتند...
ودربساط او"همراه جسدش"جز يك ماهي كوچك كه لابلاي مشت يخ زده اش
جان ميكند هيچ نيافتند.
يك شب باراني وسرد در پائيز هزار رنگ
كنار خياباني خالي از هياهوي مردم
صداي قطرات باران و لغزش آنها بر شيشه ماشين
و خواننده اي كه صداش سكوت شب را ميشكند:
تنها ماندم...تنها ماندم...
تنها با دلبر جا ماندم
چون آهي بر لبها ماندم
راز خود به كس نگفتم
مهرت را به دل نهفتنم
با يادت شبي خفتم
چون غنچه!سحر شكفتم...
تنها ماندم...تنها ماندم...
وناگهان...دستاني گرم!؟
حس عجيبي كه هنوز هم باورش ندارم...
وقطرات اشكي كه باران را ياري ميكنند و دستاني كه آنها را از روي گونه هايم
پاك ميكنند.آه!چه سردم است...!؟
و اكنون خسته ام،خسته و تنها؛تنها تر از هميشه...
وباز دلم گرفته است و هواي گريه دارد...
كاش آسمان نيز ياري ام كند...
کوچه ی بدبختی بود...
کوچه"نه!
بن بست بدبختی بودکه بخاطرپوشانيدن وضع فلاکتبارش سقففلاکت بارتری
برويش کشيده بودند!
ومشتی خانواده ی گمنام در اين بن بست زندگی ميکردند.
تنها"زينت"اين بن بست يک چراغ برق"تصادفی"بود.
که پاره ای ازشبهابن بست را"اشتباهآ"روشنی ميبخشيد.
يکشب جلوديدگان بچه های بن بست ولگردی چراغ برق تصادفی را
باتيرکمان شکست.
وبچه های بن بست زارزارگريستند...
وکوچکترين آنها دويد بطرف خانه شان که:
مادر...
آخ مادر...
آفتاب ماراشکستند...
گل زرد،گل سرخ و غنچه اي كه اميدي در دل خود بسته است ودارد باز ميشود.خيلي به
اين غنچه فكر ميكنم،خيلي،ساعت ها،شب ها و...هميشه.
به اميدش،به آينده اش،و به انسان هايي كه دل هاشان به او شبيه است و شايد سرنوشتشان
هم با او يكي است.واز خود ميپرسم:
آيا اين غنچه باز خواهد شد!؟
آفتاب روشن و گرم آسمان بر قلب بسته و تنگش خواهد تابيد!؟
نسيم بهار گلبرگهايش را نوازش خواهد داد!؟
بلبلي به شوق ديدارش براي او آوازهاي عاشقانه خواهد خواند!؟
وبالاخره پروانه اي برسرش خواهد نشست و قطره پاك باراني و شبنمي در دهانش خواهد
چكيد!؟
نميدانم،هيچ چيز نميدانم! اين گل زردوگل سرخ هم درانتظاراو هستند و نگران سرنوشت او،
آيا مي پژمرد و برباد ميرود يا ميشكفد وزندگي ميكند!؟
هيچ نميدانم و تمام رنج من همين است. اما آخر زمستان است و فروردين نزديك.
بوي بهار دلم را اميد ميدهد.
ميگويند در بهار همه غنچه ها باز ميشوند!
آري!؟ درست است!؟؟؟
استاد گرانقدر_دكتر علي شريعتي
رفت...
رفت به يك ميفروشي تك افتاده...
گفت:آقاجون...ببخشد...شراب اشك دارين؟
ميفروش به شاگردش گفت:آقا حالشون خوب نيست...مرخصن!
شاگرد ميفروش با يك مشت؛بستري ناراحت روي زمين براش پهن كرد...
وقتي بلند شد،زير چشمش ورم كرده بود.
گفت:آقا،شراب اشك آنقدر گرونه!؟
ورفت...
رفت پيش ميفروشي كه آشناش بود.ميفروش آشنا،قبل از اينكه بپرسه چي ميل داره
گفت:زير چشمت چرا ورم كرده!؟
گفت:ميدوني داداش!نفهميدنهاي زمونه آدمو پير ميكنه وآدم وقتي پير شد،
چشماش ضعيف ميشه...
چشمها كه ضعيف شدن،ديگه نميتونن از اشكها پذيرائي كنن...
اشكها ديگه پائين نميان...همونجا ته چشم ميمونن،دق ميكنن و ميميرن...
اين ورم كه زير چشمم مي بيني...
قبرستون هزار هزار قطره اشك پائين نريخته است...

زنبور در اطراف آتش برافروخته نمروديان پرواز ميكرد،حضرت ابراهيم از او پرسيد:
زنبور،در اطراف آتش چه ميكني!؟آيا نميترسي كه سوخته شوي؟
زنبور گفت:يا ابراهيم،آمده ام تا آتش را خاموش كنم.
ابراهيم با خنده گفت:تو مگر نميداني آب دهان كوچك تو هيچ اثري بر اين آتش
ندارد...!؟
زنبور در جواب گفت:چرا ميخندي يا ابراهيم؟من به خاموش شدن يا نشدن آتش
نمي انديشم،بلكه به اين مي انديشم كه اگر روزي از من بپرسند آن هنگام كه ابراهيم
در آتش بود تو چه ميكردي؟
بتوانم بگويم من نيز در كار خاموش كردن آتش بودم...
به هركس وهرجا"شكم گرسنه اش"را ارائه داد نصيحت بارش كردند!كمال كوشش را
كرد كه بجاي نان به "شكم گرسنه اش"نصيحت بقبولاند!
هم شكمش خنديد...
هم نصيحت ها...
با كوله پشتي پر از نصيحت و شكمي خالي براه افتاد.تصادفاً؛به گورستاني رسيد كه در
پهنه ي ماتمبارش مرده اي را باقهقهه بخاك ميسپردند!.
وحشت كرد...اولين بار بود ميديد كه مرده اي را با خنده بخاك ميسپارند!
پيرمردي رهگذر،راحتش كرد وگفت:جوون!بيخيالش...اون كه تو تابوته ديوونه س،اينا
هم كه خاكش ميكنن ساكنين دارالمجانينن!
وحشت نخستين جاي خود را به وحشت شكننده تري داد،ترسيد جنون ديوانگان
برعقلش مستولي شود...
ناگهان؛بيادش آمد كه يك كوله پشتي پر از نصيحت بارش است!خنديد...فكر كرده
بود براي جلوگيري از تسلط جنون،از نصيحت ها كمك خواهد گرفت.
هنگاميكه كوله پشتي را باز كرد،از نصيحت ها اثري نديد...
وقلبش!چون قطره اشكي ديده گم كرده به تك سينه اش فرو غلطيد...
بيچاره نصيحت ها!بينوا نصيحت ها!همه از گرسنگي مرده بودند...
...


